مدح و شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام
ابری کـبود و نـمنـم چـشمانِ بیقـرار چون آسمان سامره دلتنگ و اشکبار دلگیر بود دیدن خـورشـیـد، پشت ابر جـانـکـاه بـود دیـدن آئـیـنـه در غـبـار کی نور را به بند قفس میتوان کشید؟ تـابـیـده آفـتـاب حـقـیـقـت چه آشکـار! افـسوس تاب حُسن حَسن را نداشـتـند نه یثرب و نه سامره، ای اُف به روزگار خصمی که چشم دیدن خورشید را نداشت با زهـر کـیـنه بر جگـر او زده شرار زندان و حبس و زهر؟ نیازی نبود! نه! میکشت داغ غربتش او را در این حصار میزد شراره بر جگرش شعلۀ عطش آب از لـبـان تـشـنـهٔ او بود شـرمـسار با ظرف آب، پـارۀ قـلبش رسید و دید برپاست بانگ اَلعَطَش از گوشه و کنار افـتاده بود مـشک عـلـمدار در یـمـین بر خاک بود دست سپـهـدار در یسار ناگـاه آسـمان و زمین تـار و تـیره شد آمـد ز خـیـمـه بانگ عَـلَیکُـنَّ بِالفـرار در بین قتلگاه چه میدید آن غـروب؟ «خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار» از آن غروب چشم عزیزش به خون نشست عمری «لَاَندُبَنَّکَ» بر لب، در اضطرار نه دیـر نـیـسـت آمـدن صـبـح انـتـقـام یک روز میرسد سحـر شـام انتـظار بر روی شانه بیرق خونخواهی حسین در بین دست صاعـقـۀ عدل ذوالفـقار |